توطئه قتل پیامبر (ص)
توطئه قتل پیامبر در دارالندوه

پس از آن كه اسلام در مدینه گسترش یافت، رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) از مسلمانان مكه خواست براى این كه آزار و اذیت بیشترى را متحمل نشوند از مكه مهاجرت كنند، این افراد از آنجا كه بیمناك بودند در صورت بیرون رفتن به صورت علنى، قریش مانع خروج آنان شوند، به آرامى و در نهان از مكه خارج شدند و جز اندكى از آنان در مكه باقى نماند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) پس از هجرت یارانش، در شهر مكه در انتظار اجازه هجرت بود، خداوند او را به خواندن این دعا رهنمون شد تا به خویشتن آرامش دهد: «وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِى مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِى مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِى مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِیراً.»
تمام یاران مؤمن پیامبر، كه با آن حضرت در مكه باقى ماندند به جز على بن ابىطالب و ابوبكر، مورد ظلم و ستم قرار گرفته و به زندان افتادند.
وقتى قریش دیدند پیامبر از پیروان و یاران بسیارى در مدینه برخوردار شده و كسانى كه در مكه به او گرویدهاند نیز به سوى آنان در حركتند و مىدانستند كه پیامبر نیز خواه ناخواه به آنان مىپیوندد، لذا در «دارالندوه» گرد هم آمده و به مشورت پرداختند تا درباره آن حضرت تصمیمى بگیرند.
«دارالندوه» در حكم مجلس سناى مكه بوده است. مكه اساسا نه از خودش حكومتى داشت به شكل پادشاهى یا جمهورى، و نه تابع یك مركزى بود. یك نوع حكومت ملوك الطوایفى داشتند. قرارى داشتند كه از هر قبیلهاى چند نفر با شرایطى و از جمله این كه از چهل سال كمتر نداشته باشند بیایند در آنجا جمع بشنوند و درباره مشكلاتى كه پیش مىآید با یكدیگر مشورت كنند و هر چه در آنجا تصمیم مىگرفتند، دیگر مردم قریش عمل مىكردند.
شیطان محفل مزبور گفت: این راى از آن هر دو بدتر است! پرسیدند: چرا؟
گفت: براى آن كه شما مردى را با این زیبایى صورت و بیان گرم و فصاحت لهجه به دست خود به شهرها و میان قبایل مىفرستید و در نتیجه، وى آنها را با بیان خود جادو كرده پیرو خود مىسازد و چندى نمىگذرد كه لشكرى بى شمار را بر سر شما فرو خواهد ریخت!
«دارالندوه» یكى از اطاقهایى بود كه در اطراف مسجدالحرام بود. الآن آن محل خراب شده و داخل مسجدالحرام است .
قابل ذکر است که "قصى بن كلاب" جدّ اعلاى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پس از این كه بر تمام قبایل قریش سیادت و آقایى یافت از جمله كارهایى كه در مكه انجام داد این بود كه خانهاى را براى مشورت در اداره كارها و حل مشكلات و پیشآمدها اختصاص داد و پس از وى نیز بزرگان مكه براى مشورت در كارهاى مهم خویش در آنجا اجتماع مىكردند و آن خانه را «دارالندوه» نامیدند.
محدث بزرگوار مرحوم طبرسى(ره) ماجرا را اینگونه نقل كرده و مىنویسد:
براى مشورت در این كار چهل نفر از بزرگان در دارالندوه جمع شدند و چون خواستند وارد شور و مذاكره شوند دربان دارالندوه پیرمردى را دید كه با قیافهاى جالب و ظاهر الصلاح دم در آمده و اجازه ورود به مجلس را مىخواهد و چون از او پرسید: تو كیستى؟جواب داد: من پیرمردى از اهل نجد هستم كه وقتى از اجتماع شما با خبر شدم براى همفكرى و مشورت با شما خود را به اینجا رساندم شاید بتوانم كمك فكرى در این باره به شما بنمایم، دربان موضوع را به اطلاع اهل مجلس رسانده و اجازه ورود پیر نجدى به مجلس صادر گردید.
و این پیرمرد كسى جز شیطان و ابلیس نبود كه طبق روایت به این صورت درآمده و خود را به مجلس رسانده بود. (و اگر شیطان واقعى هم نبوده شخصى بوده كه پیشنهادات شیطانى او در روایت وى را به عنوان شیطان آن محفل معرفى نموده است)!
در این وقت ابوجهل به سخن آمده گفت: ما اهل حرم خداییم كه در هر سال دو بار اعراب به شهر ما مىآیند و ما را گرامى مىدارند و كسى را در ما طمعى نیست و پیوسته چنان بودیم تا این كه محمد بن عبدالله در میان ما نشو و نما كرد و ما او را به خاطر صلاح و راستى و درستى «امین» خواندیم و چون به مقام و مرتبهاى رسید مدعى نبوت شد و گفت: از آسمانها براى من خبر مىآورند و به دنبال آن خردمندان ما را سفیه و بى خرد خواند و خدایان ما را دشنام داد و جوانانمان را تباه ساخت و جماعت ما را پراكنده نمود و چنین پندارد كه مردگان ما در دوزخ هستند و بر ما چیزى از این دشوارتر نیست و من درباره او فكرى به نظرم رسیده!
گفتند: چه فكرى؟
گفت: نظر من آن است كه مردى را بگماریم تا او را به قتل برساند! در آن وقت بنىهاشم اگر خونبهاى او را خواستند به جاى یك خونبها ده خونبهاء مىپردازیم!
پیرمرد نجدى گفت: این راى درستى نیست! گفتند: چرا؟
گفت: به خاطر آن كه بنىهاشم قاتل او را هر كس باشد خواهند كشت و هیچگاه حاضر نمىشوند قاتل محمد زنده روى زمین راه برود و در این صورت كدام یك از شما حاضر است اقدام به چنین كارى بكند و جان خود را در این راه بدهد! وانگهى اگر كسى هم حاضر به این كار بشود این كار منجر به جنگ و خونریزى میان قبایل مكه شده و در نتیجه فانى و نابود خواهید شد.
دیگرى گفت: من فكر دیگرى كردهام و آن این است كه او را در خانهاى زندانى كنیم و همچنان غذاى او را بدهیم باشد تا در همان خانه مرگش فرا رسد چنان كه زهیر و نابغه و امرىء القیس(شاعران معروف عرب) مُردند.
پیرمرد نجدى گفت: این راى بدتر از آن اولى است! گفتند: چرا؟
گفت: به خاطر آن كه بنىهاشم هیچگاه این كار را تحمل نخواهند كرد و اگر خودشان به تنهایى هم از عهده شما بر نیایند در موسمهاى زیارتى كه قبایل دیگر به مكه مىآیند از آنها استمداد كرده او را از زندان بیرون مىآورند!
سومى گفت: او را از شهر خود بیرون مىكنیم و با خیالى آسوده به پرستش خدایان خود مشغول مىشویم.
شیطان محفل مزبور گفت: این راى از آن هر دو بدتر است! پرسیدند: چرا؟
گفت: براى آن كه شما مردى را با این زیبایى صورت و بیان گرم و فصاحت لهجه به دست خود به شهرها و میان قبایل مىفرستید و در نتیجه، وى آنها را با بیان خود جادو كرده پیرو خود مىسازد و چندى نمىگذرد كه لشكرى بى شمار را بر سر شما فرو خواهد ریخت!
در این وقت حاضرین مجلس سكوت كرده دیگر كسى سخنى نگفت و همگى در فكر فرو رفته متحیر ماندند و رو به او كرده گفتند: پس چه باید كرد؟
شیطان مجلس گفت: یك راه بیشتر نیست و جز آن نیز كار دیگرى نمىتوان كرد و آن این است كه از هر تیره و قبیلهاى از قبایل و تیرههاى عرب حتى از بنىهاشم یك مرد را انتخاب كنید و هر كدام شمشیرى به دست گیرند و یك مرتبه بر او بتازند و همگى بر او شمشیر بزنند و در قتل او شركت جویند و بدین ترتیب خون او در میان قبایل عرب پراكنده خواهد شد و بنىهاشم نیز كه خود در قتل او شركت داشتهاند نمىتوانند مطالبه خونش را بكنند و به ناچار به گرفتن خونبها راضى مىشوند و در آن صورت به جاى یك خونبها سه خونبها مىدهید!
گفتند: آرى ده خونبها خواهیم داد! این سخن را گفته و همگى راى پیرمرد را تصویب نموده گفتند: بهترین راى همین است. و بدین منظور از بنىهاشم نیز ابولهب را با خود همراه ساخته و از قبایل دیگر نیز از هر كدام شخصى را براى این كار برگزیدند.
شب اجرای نقشه شوم قریش
ده نفر یا به نقلى پانزده نفر كه هر یك یا دو نفر آنها از قبیلهاى بودند شمشیرها و خنجرها را آماده كرده و به منظور كشتن پیامبر اسلام شبانه به پشت خانه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمدند و چون خواستند وارد خانه شوند، ابولهب مانع شده گفت:
در این خانه زن و كودك خفتهاند و من نمىگذارم شما شبانه با این وضع به خانه بریزید زیرا ترس آن هست كه در گیر و دار حمله به اتاق و بستر محمد، بچه یا زنى زیر دست و پا و یا شمشیرها كشته شود و این ننگ براى همیشه بر دامان ما بماند، باید شب را در اطراف خانه بمانیم و پاس دهیم و همین كه صبح شد نقشه خود را عملى خواهیم كرد.
از آن سو جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و توطئه مشركین را در ضمن آیه «و اذ یمكر بك الذین كفروا لیثبتوك او یقتلوك او یخرجوك و یمكرون و یمكر الله و الله خیر الماكرین»(1) به اطلاع آن حضرت رسانید، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كه به گفته جمعى از مورخین خود را براى مهاجرت به یثرب از پیش آماده كرده و مقدمات كار را فراهم نموده بود تصمیم گرفت همان شب از مكه خارج شود، اما این كار خطرهایى را هم در پیش داشت كه مقابله با آنها نیز پیشبینى شده بود.
زیرا با توجه به این كه خانههاى مكه در آن زمان عموما دیوارهاى بلند نداشته و مردم از خارج خانه مىتوانستند رفت و آمد افراد خانه را زیر نظر بگیرند، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) باید مردى را به جاى خود در بستر بخواباند تا مشركین نفهمند او در بستر مخصوص خود نیست و كار به تعویق نیفتد، البته انتخاب چنین فردى آسان نبود. زیرا این مرد باید شخصى فداكار و از جان گذشته و مؤمن و از نظر خلقیات و حركات نیز همانند رسول خدا باشد و تمام خطرهاى این كار را بپذیرد.
پیغمبر به فرمان خدا، حضرت على(علیه السلام) را براى این كار انتخاب كرد و راستى هم كسى جز على(علیه السلام) نمىتوانست این ماموریت خطیر را انجام دهد و تا این حد به خدا و پیغمبرش ایمان داشته و در این راه فداكار باشد. در روایات آمده كه وقتى رسول خدا جریان را به على(علیهالسلام) گزارش داد و به او فرمود: تو امشب باید در بستر من بخوابى تا من از شهر مكه خارج شوم تنها سؤالى كه على(علیه السلام) از رسول خدا كرد این بود كه پرسید: اگر من این كار را بكنم جان شما سالم مىماند؟
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: آرى.
حضرت على(علیهالسلام) سخنى دیگر نگفت و لبخندى زد - كه كنایه از كمال رضایت او بود - و به دنبال انجام ماموریت رفت و دیگر از سرنوشت خود سؤالى نكرد كه من در چه وضعى قرار خواهم گرفت و بر سر من چه خواهد آمد.
و به راستى این یكى از بزرگترین فضایل حضرت على(علیهالسلام) است كه مفسران اهل تسنن نیز در كتابهاى خود ذكر كرده و بیشتر آنها گویند این آیه شریفه كه خدا فرمود: «و من الناس من یشرى نفسه ابتغاء مرضات الله»(انفال/30) درباره حضرت على(علیهالسلام) و فداكارى او در آن شب نازل شده است. غزالى و ثعلبى و دیگران نقل كردهاند كه در آن شب خداى تعالى به جبرئیل و میكائیل وحى كرد كه من میان شما دو تن ارتباط برادرى برقرار كردم و عمر یكى را درازتر از دیگرى قرار دادم كدام یك از شما حاضر است عمر خود را فداى عمر دیگرى كند؟ هیچ یك از آن دو حاضر به این گذشت و فداكارى نشدند، خداى تعالى به آن دو وحى كرد: چرا مانند على بن ابیطالب نبودید كه میان او و محمد برادرى برقرار كردم و على به جاى او در بسترش خوابید و جان خود را فداى محمد كرد، اكنون هر دو به زمین فرود آیید و او را از دشمن حفظ كنید، جبرئیل بالاى سر على آمد و میكائیل پایین پاى او و جبرئیل مىگفت: بهبه! اى على! تویى آن كس كه خداوند به وجود تو به فرشتگان خویش مىبالد!
آنگاه خداى عزوجل این آیه را در شب لیلة المبیت، شبی که حضرت علی(علیه السلام) به خاطر حفظ جان پیامبر در بستر ایشان خوابید؛ نازل فرمود: «و من الناس من یشرى ...» تا به آخر.
بارى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حضرت على(علیهالسلام) فرمود: در بستر من بخواب و پارچه مخصوص مرا - كه یك برد سبز بود - بر سر بكش.
حضرت على(علیه السلام) ماموریت دیگرى هم پیدا كرد كه خود فضیلت بزرگ دیگرى براى او محسوب مىشود و آن رد ودایع و امانتهایى بود كه مردم مكه نزد رسول خدا به امانت گذارده بودند و امیرالمؤمنین(علیهالسلام) مامور شد سه روز در مكه بماند تا آن امانتها را به صاحبانش بازگردانده و سپس چند تن از زنان را هم كه در مكه بودند و از نزدیكان آن حضرت و رسول خدا بودند با خود به یثرب منتقل كند.
موضوع دیگرى را كه پیغمبر خدا پیشبینى كرد، مسیرى بود كه براى رفتن به یثرب انتخاب نمود، زیرا به خوبى معلوم بود كه چون مشركین از خروج آن حضرت مطلع شوند با تمام قوایى كه در اختیار دارند در صدد تعقیب و دستگیرى آن حضرت برمىآیند و رسول خدا باید راهى را انتخاب كند و به ترتیبى خارج شود كه دشمنان نتوانند او را پیدا كرده و به مكه بازگردانند.
براى این منظور هم شبى كه از مكه خارج شد به جاى آن كه راه معمولى یثرب را در پیش گیرد و اساسا به سمت شمال غربى مكه و ناحیه یثرب برود، راه جنوب غربى را در پیش گرفت و خود را به غار معروف به «غار ثور» رسانید و سه روز در آن غار ماند، سپس به سوى مدینه حركت كرد.
برگرفته از: زندگانى حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)، رسولى محلاتى؛ تاریخ اسلام، علی دوانی، فروغ ولایت، جعفر سبحانی .
گروه دین و اندیشه تبیان، گردآوری مهری هدهدی .